واقعیتش این است که یکی آمد، کله گنده!، و گذری رد شد و گفت آینده روشنی برایم می بیند... یک مشت تعریف کرد...و من سوت زنان رفتم! در حالی که حرف هایش با چسب قطره ای به قسمت تحتانی مغز و وجودم چسبید...
آن قدر که چند ماه است هی زور می زنم برای چیزی شدن... و دیشب یکهو به این نتیجه رسیدم احتمالا چیزی در کار نیست که شدنش مهم باشد! و این که شاید باید پیش از این که اتفاقی برای چیزی بیفتد این زور زدن مذبوحانه را رها کنم!
ز.ش
25 خرداد 94
No comments:
Post a Comment